سلام به دوستان عزیزی که چه با صدا چه بی صدا قدم روی چشم من میذارند و اینجا تشریف میارن
نوبتی
هم باشه نوبت نوشتن از مهمانی من و ام اس هست، بله یه روز خوشگل و برفی
زمستون که کلی قرار و برنامه خرید داشتم وقتی از خواب خوش زمستونی پاشدم،
متوجه شدم که مچ پای چپم بی حس هست و گز گز میکنه، اول فکر کردم حتما
ناجور خوابیدم و اینطور شده (انگاری دست هست که زیرم مونده باشه، لابد مچ پام زیر لحاف مونده بود)،
یا شایدم هنوز مچ پام متوجه نشده وقت بیداری هست و خواب تشریف داره،
گذاشتم کمی بخوابه تا خوب استراحت کنه و پاشه، اما تا ظهر نه تنها خودش از
خواب پا نشد بلکه تا زانوم رو هم برد تو خواب، منم دوباره فکریدم و از
اونجا که روزهای قبلش کلی ددر تشریف برده بودم و تو برفها تا دلتون بخواد
راه رفته بودم فکر کردم لابد تیغی چیزی رفته تو پام حالا اثرات اونه، یکی
نبود بگه چه ربطی داره، (آخه دو روز قبلش یه نقطه از مچ پام کمی می سوخت
شبیه وقتی که تیغ میره تو پوستمون و با دست می کشیدم روش برطرف میشد و تا
چند ساعت دیگه دوباره تکرار میشد) خلاصه وقتی خواستم وضو بگیرم دیدم به به
مچ پام و ساق پام کمکی توپل شده، خلاصه از ناحیه مچ پای چپ داشتم چاق میشدم
اصولا هر کسی از نوشتن هدف و
یا اهدافی رو دنبال میکنه،و اما هدف من! وقتی متوجه شدم اسم بیماریم ام
اس هست، صادقانه بگم از ام اس اونقدر کم و نادرست میدونستم که الان برام
عجیبه چرا اینقدر ازش بی اطلاع بودم، فقط میدونستم کسی که مبتلا به ام اس
میشه
خیلی آدم ناتوانی هست و به شدت نیازمند، جوری که از همون وقت که تشخیص
میدن شخص ام اس داره اون نیازمند میشه و نمی تونه راه بره و کارهای شخصیش
رو هم نمی تونه انجام بده!! این رو هم بگم که من چرا اینطور فکر میکردم،
تنها و تنها یه برنامه تلویزیونی سالها پیش دیده بودم که توش یه بیمار
ام اس اومد و درباره خودش حرف زد و از دولت خواست که به بیماران ام اس کمک
کنه و توجه داشته باشه و از نبود و یا کمبود دارو و گرونی دارو گله کرد،
خب اون خانم خیلی وضعیت ناجوری داشت و به سختی سرپا بوسیله یادم نیست عصا
یا واکر ایستاده بود و یه نفر هم فکر کنم کمکش میکرد و حتی حرف زدن هم
براش سخت بود، خلاصه وضعیتش ناراحت کننده بود، من تنها از این طریق با ام
اس و اینکه چی هست آشنا شده بودم
و بس،(کلا از ام اس یه دیو بی شاخ و دم تو ذهنم ساخته شد) برای همین وقتی
دکتر
بهم گفت که بیماریم ام اس هست، بلافاصله یاد اون خانم افتادم و وضعیت
ناراحت کنندش، خب من آدم مستقلی هستم در هر زمینه ای، بنابراین از اینکه
نیازمند بشم شوکه بودم و فکر میکردم از فردا صبحش حتی نتونم از سر جام
پاشم، دکتر اون شب یه چیزهایی گفت که اصلا نفهمیدم چون تمام حواسم پیش
اون خانم بود و از صحبتهای دکتر غافل، بیچاره داشت من رو با بیماری
آشنا میکرد و من تو ذهنیت خودم بودم، خلاصه از همون شب تا رسیدم خونه وارد
اینترنت شدم و ام اس رو سرچ کردم البته با حروف انگلیسی و برای همین با
سایت های خارجی روبرو شدم، با بد بختی اصطلاحات پزشکی رو ترجمه میکردم و
خلاصه چیزی دست گیرم نشد و اون شب گذشت و شب بعد ام اس رو هم به انگلیسی و
هم با حروف فارسی سرچ کردم اینبار با ام اس لینک آشنا شدم و
کلی اطلاعات بدست آوردم و بعد از پالس هم اومدم و با سرچ کلمه کورتن با
وبلاگ دوستان همراهم آشنا شدم و تا الان که هنوز هم وبلاگهایی رو به تازگی
پیدا میکنم و وقتی به آرشیوشون نگاهی میندازم می بینم سالهاست که دارن می
نویسن! و این باعث تعجب من میشه که چرا تا الان ازشون بی خبر بودم!!
سلام به همگی عزیزانم، امیدوارم روزگار به مراد دلتون باشه
و اما ادامه پست یک! باید بگم همون طور که نویسنده نیستم و بی سوات هم هستم، جذابیت کار اینجاست که تازشم معلم هم هستم (خدا به داد بچه های مردم برسه)، عزیزانم بنابر عادت معلمی من چند تا موضوع رو باید همین اول کاری روشن و واضح بیان کنم و بینمون قرارداد ببندم، تا اینکه بعدا دوستی گله و شکایتی نداشته باشه و قوانین رو در نظر بگیره، من درسته که بی سواتم و با وبلاگهای بلاگفا غریبه اما با نت غریبه نیستم و آشنا هم هستم، اما هدفم از ایجاد این وبلاگ همون طور که گفتم نوشتن درباره ام اس و خودم هست، چرا؟ (چراش رو در یه پست جداگانه می نویسم باشه؟) خب بنا به اینکه با نت غریبه نیستم و وبلاگ های زیادی رو با عناوین مختلف و متنوع خوندم و کامنتهاشون رو هم خوندم و برای همین از مشکلات و مسائلی که تو این محیط اتفاق میوفته آگاهی دارم، و برای جلوگیری از آن مسائل و برای رسیدن به هدفم و هدایت در مسیر درست، چند تا قانون رو تو وبلاگم اجرا خواهم کرد: 1/ هر گونه کامنت تبلیغاتی و بی ربط به موضوع را حذف خواهم کرد. 2/ درخواست در زمینه بیا به وبلاگم سر بزن و به به چه وبلاگ قشنگی و این حرفها را اجرا نخواهم کرد و کامنت مربوطه حذف خواهد شد. 3/ درخواست در زمینه لینک دادن به وبلاگ را فقط از دوستان همراه ام اس پذیرا خواهم بود و سایر درخواست ها را قبول نخواهم کرد.(اگر دقت کرده باشید من قبل از اینکه اولین و دومین پست خود را بنویسم بیشتر دوستان همراه ام اس را که می شناختم در بخش همراهان لینک داده ام بدون آنکه خودشان باخبر باشند و یا اینکه به آنها خبر بدهم و برای لینک دادن از طرف همین دوستانم انتظاری هم ندارم، به ایشان لینک داده ام اولا جهت راحتی خودم در مراجعه به وبلاگهای آنها و دوما برای راحتی کسی که از سرچ ام اس به وبلاگ بنده می رسد تا کار راحتر باشد برایش در جهت کسب اطلاعات و آشنایی با دوستان همراه ام اس، هر زمان هم که متوجه وبلاگ جدیدی در زمینه ام اس شوم آن را لینک خواهم داد،پس لطفا در زمینه معرفی وبلاگ دوستان همراهم مرا یاری کنید) 4/ هر گونه مطلب سیاسی و ناسزا به مسئولین و مملکت عزیزم را حذف خواهم کرد. 5/ هر گونه بحث و جدال در کامنتدونی را حذف خواهم کرد. 6/ پاسخ دوستانی که در کامنتدونی نسبت به بنده مطالبی را بنویسند بویژه اگر فحش و ناسزا و انتقاد باشد صرفا با خودم می باشد و پاسخ سایر دوستان را حذف خواهم کرد. و نوشته آن دوست را بنا به میل حذف و یا نگه خواهم داشت. 7/ در محیط چت بنا به عللی، فراوان بوده ام اما اکنون نه فرصت آن را دارم و نه توانش را، می خواهم زمانم را برای اهدافی که قرار بوده در آینده انجام دهم، اکنون که توانایی بیشتری نسبت به آینده دارم اختصاص دهم، بنابراین از همین جا از دوستان عزیزم که مرا برای چت دعوت می نمایند و خواهند نمود پوزش می طلبم و امیدوارم مرا عفو نمایند، از طریق ایمیل بنا به ضرورت در خدمت دوستان مهربانم خواهم بود. 8/ در اینجا از خودم در حدی که مربوط به ام اس باشد خواهم نوشت. 9/ هویت واقعی من پنهان خواهد ماند، و از هر آنچه که به نحوی هویت بنده را بخواهد فاش کند، پرهیز خواهم کرد، و این به موضوعات مشترک با ام اس نیز مربوط خواهد شد. بنابراین شاید مطلبی مربوط به ام اس باشد و تمایل داشته باشم درباره اش بنویسم اما به علت اینکه با نوشتن آن مطلب هویتم فاش خواهد شد آن مطلب را دستخوش تغییر خواهم کرد و یا اینکه از بیانش پرهیز خواهم کرد. لذا امکان دارد گاهی در پاسخ برخی از سوالات شما عزیزانم سکوت کنم. (دلیل این پنهان ماندن هویت را در پستی مستقل خواهم نوشت) 10/ هر گونه کامنت توهین به مذاهب و پیروانش را حذف خواهم کرد. 11/ معتقد به حفظ
عزت نفس هستم شدیدا، و حالا که یک بیمار ام اس هستم نه تنها عزت نفس خودم
بلکه عزت نفس بیماران ام اس هم برایم مهم می باشد و سعی خواهم کرد آن را حفظ
کنم تا دید جامعه نسبت به بیمار ام اس مخدوش نشود، بنابراین هر گونه کامنت که بر ضد این هدف باشد را حذف خواهم کرد. 12/اهل گذاشتن کامنت بی ربط و درخواست لینک و درخواست بازدید از وبلاگم و به به و چه چه و دعوت به بازی و از این جور مسائل نیستم، بنابراین هر جا که چنین کامنتی با نام و آیدی و آدرس وبلاگ بنده مشاهده نمودید شدیدا تکذیب می نمایم و مطمئن باشید از جانب بنده نیست و نخواهد بود. (عمر توانمند بودن من در حال حاضر کوتاه است پس دم غنیمت می باشد) 13/... 14/... . . .
این پست همچنان ناتمام باقی می ماند تا هر وقت قانون جدیدی نیاز بود اجرا شود و یا قانونی نیاز بود حذف گردد به راحتی انجام پذیرد.
معلوم شد که معلم بدی هستم مگه نه، سخت گیر و خشک اَه اَه این دیگه نوبره، بلا به دور بازدیدکنندگان: اصلا وبلاگش نمیائیم تا خودش بیاد التماسمون کنه
ایام به کام
پ.ن: آزی عزیزم ممنون از کامنت مفید و خوب شما که باعث یادآوری و نگارش قانون 11 گردید.
+
نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 0:17 AM توسط آرام
|
سلام به همگی عزیزانم و دوستانی که تشریف میارن اینجا و بنده رو سرافراز میکنن، قدمتون روی چشم
امشب می خواستم ادامه پست یک! رو بنویسم، اما دلم هوای گریه دارد عجیب!، دیدید این دختر بچه های 5 ساله وقتی میرن مهمونی و خیلی بهشون خوش میگذره وقت برگشتن بهونه میگیرن و آخر شب هم با گریه و زاری می خوابن و دلشون ادامه اون مهمونی و بازی و خوشی رو می خواد، الان من همون احساس رو دارم، دلم میخواد برم دوباره همون پارکی که امروز صبح بودم روی همون تاب بشینم و تا خود صبح تاب بازی کنم، چقدر لذت بردم، کاملا برگشتم به 5 سالگیم، حالا دلم برای بچه گیام تنگ شده عجیب دل تنگم، دلم هوای گریه داره.
نوشتم تا نوشته باشم این روز رو برای آینده! امروز ام اس با من مهربون بود و من هم با او! امروز اولین تاب بازیم رو به همراه ام اس داشتم و کلی با هم حرف زدیم! نوشتم تا بدونید دلم نه از ام اس تنگه و نه از خستگی ناشی از ام اس، نه دلم برای کودکیم تنگه همین و بس.
شاد باشید
+
نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 10:43 PM توسط آرام
|
بارالها! ما را به سوی دین منتخبت و به آیین مورد رضایتت و راه و روش آسانت و رسیدن به مقام قربت و وصول به کرامتت، هدایت نمودی.
بارالها! تو از میان منتخب وظایف و واجبات، ماه رمضان را معیّن نمودی، ماهی را که بر دیگر ماه ها برتری بخشیدی و آن را از تمام زمان ها و روزگاران انتخاب نمودی و به خاطر نازل شدن قرآن و نور در آن، این ماه را بر تمام اوقات سال مقدم داشتی و ایمان داری را در این ماه مضاعف ساختی و روزه داری را واجب نمودی و بندگان را به عبادت و شب زنده داری تشویق نمودی و شب قدر را که از هزار ماه برتر است، تجلیل نمودی.
بارالها! ما را به خاطر این ماه بر سایر امت ها برتری دادی و فضیلت آن را برای ما انتخاب نمودی؛ به دستورت روزهای آن را روزه گرفتیم و با یاری ات به شب زنده داری پرداختیم و با روزه گرفتن و شب زنده داری، خود را در مقابل رحمتت قرار دادیم و آن را وسیله ای برای رسیدن به ثوابت قرار دادیم. خزانه ات پر است از آن چیزی که باعث تمایل به سوی تو می شود و هر چه که از فضلت خواسته شود، بخشنده هستی و نسبت به کسی که نزدیک شدن به تو را می خواهد، نزدیک هستی.
بارالها! این ماه در میان ما مقام شایسته ای داشت و هم صحبتی نیکو برایمان
بود و بالاترین سود هر دو جهان را نصیبمان کرد و هنگامی که مدّتش به پایان
رسید و وقتش تمام شد و روزهای آن به انتها رسید، از ما جدا شد.
و
ما هم با ماه رمضان وداع می کنیم، در حالی که جدایی از آن برایمان سخت است
و رفتنش از میان ما باعث غم و وحشت می شود و بر ما لازم است که عهد و
پیمان آن را حفظ کنیم و احترام آن را نگه داریم و رعایت و ادای حق آن را
بر خود واجب بدانیم، پس ما می گوییم: سلام بر تو ای ماه بزرگ خدا! و ای
عید اولیای خدا!
سلام بر تو ای گرامی ترین اوقاتی که همراه ما بودی! و ای بهترین ماه در میان ایام و ساعات!
سید ساجدین امام زین العابدین علیه السلام صحیفه کامله سجادیه فرازی از دعای وداع با ماه رمضان
سلام به مامان ستاره عزیز و آزی مهربان و دوستانی که اینجا رو می خونن
خب
همون جور که از قسمت ستون کناری متوجه شدید من آرام هستم و متولد لحظه سال
تحویل 1355 و در زمستان 1386 متوجه مهمان ناخوانده اما در عین ناخواندگیش
بهترین هدیه خدا! ام اس شدم. شاید بپرسید دیگه چرا بهترین هدیه؟! و
تعجب هم بکنید، خب بهتون حق میدم، من تصمیم گرفتم اینجا از خودم و ام اس
بنویسم، از لابه لای نوشته هام حتما علت اینکه چرا به ام اس میگم هدیه خدا
رو پیدا می کنید، خیلی زود هم پیداش می کنید.
اول بگم من نه
نویسنده هستم نه قراره که باشم، من در کل زندگیم حتی یه دفتر خاطرات هم
نداشتمباور بفرمائید که نداشتم، چون کلا اهل نوشتن نیستم، تازشم
دیکته ام هم خیلی خیلی ضعیفه یادمه کلاس اول که بودم همیشه نمره زیبا و
آشنای یک تزئین کننده دفتر دیکته من بود (به به به به چه نمره زیبائی، در
خانه اگر کس هست یک حرف بس است ما هم یک عدد بس است رو اجرا می
فرمودیم) طفلکی مامانم چه زجری میکشید از این دیکته های من و من هم بی
خیال بی خیال اصلا نمیدونستم مدرسه جای درس خوندن و یاد گرفتن
هستمدرسه برای من جایی بود که دوستان بیشتری پیدا میکردم برای بازی
بیشتر و لذت بیشتر (این هم به مناسبت شروع سال تحصیلی
جدید) پص هتما هطما قلت دکطه اض طو نوشطه حای من خواحید دید، پص
هطما قلت دیکطه حای من رو طسهیح کنید باشه، مرثی چون این جوری شاید من حم
باثواد بشمخدا خیرطون بده
دیگه دوما و سوما و
.... بزارید بعدا بگم باشه؟ آخه خیلی کار دارم و یه جلسه هم باید شرکت کنم
و (یعنی من خیلی دیگه مهم هستم متوجه شدید که)
همتون رو به خدا میسپارم و خدا رو هم به شماها از یادش تو این روزای آخر ماه رمضون غافل نشیم
سرسبز باشید
پ.ن: آزی جونم بعد اینکه این پست رو ارسال کردم، کامنت جدیدت رو دیدم، شما نسبت به من لطف دارید و من اصلا لایق اونچه که گفتی نیستم عزیز دلم ممنون از توجه ات
پ.ن: من نمیدونم چه جوری شکلکها جون میگیرن و از نوشته بودن درمیاندر راه خدا یکی به این بی ثوات وبلاگ ندیده و ننوشته کمک کنه سواب داره به خدا
پ.ن: آنارام جانبابا مهندس، اینکاره، وبلاگ دون، نفس، دمت گرم کارت درسته معلوم شد که من خیلی بی ثواتم دستت درست، کار کار خودت بود و بس آخیش شکلکام جون گرفتن طفلی ها،حالا همه با هم بگید آنارام جون دستت درد نکنه که به ما جون دادی
+
نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 2:6 PM توسط آرام
|